از صبح گرما بیامان بود. عصر دیگه قابل تحمل نبود. آنقدر که جرئت نکردم بزنم بیرون به دوچرخهسواری. همین ولو بودم توی گرمیِ نمناک، سر و صدای گنجشکها و گاهی وزش نسیم. بعد از اذان باد شدت گرفت و کمکم هوا برگشت. رعد و برق شروع شد و دقایقی پیش نم بارونی باریدن گرفت. توی بالکن ایستادم و به صدای برخورد قطرههای بارون با سقف هنوز گرم از آفتاب عصر گوش دادم. به میم گفتم نمیارزه آدم کل عصر رو تلفِ گرما بشه و بعدش شبش به همچین خنکی و صدای مطبوعی برسه. اما واقعیتش، حالا عصرهای گرم زیادی رو یادم میآد که به نم و خنکیای نرسید تهش. بعدش رفتم پایین ماشین رو بیارم توی حیاط. همسایهی پایینِ خیابون داشت با ماشین به همراه خانمش بالا میرفت. سری تکون دادیم. با مکث ترمز زد. پیاده شد و من هم پایین اومدم و سلام و علیک رو رسمیتر به جا آوردم. در عقب رو باز کرد و خم شد روی صندلی. قدیمتر، بچه که بودم رفت و آمدی داشتیم به خانههای هم. بعدتر البته فاصله افتاد و همین سر و سلامی توی خیابان ازش باقی ماند. پسرش، پارسال توی تصادف عجیبی فوت کرد. غم سنگینی مدتها توی خیابانمان نشسته بود. مخصوصا که تصویرش را بزرگ زده بودند اول خیابان. خیابان ما فقدان جوان زیاد داشت. حالا برایم عجیب است این همه مرگ. انگار خیابانی معمول در زمان جنگی بودهایم این سالها. وقتی آمد طرفم، ظرف حلوایی به سمتم دراز کرد. بعد از فوت پسرش، تا مدتی رویم نمیشد نگاهش کنم. حس شرمندگی؟ یه حس غریبی بود. انگار فکر میکردم با زنده موندنم ممکن است ناراحتیاش رو زنده کنم. حلوا رو گرفتم. و نمیدونستم بپرسم به چه مناسبتیه. نمیدونستم سالگرد پسر شده یا نه. حالا داشتم نگاهش میکردم. شادیای توی صورتش بود. بالاخره پرسیدم مناسبتشچیه؟ برگشته بود و فاصلهای افتاده بود بینمون. تقریبا داد زد که برای بابابزرگ شدنمه. و خندید. تبریک گفتم. نشنید احتمالا. دیدم روی ظرف حلوا پاپیون زده و نوشته: جانان.