چه می‌شود کرد؟

گذر موقت

چه می‌شود کرد؟

گذر موقت

حس ضربه خوردن از پشت وقتی توی حال خودت داری سربالایی رو رکاب می‌زنی فقط درد نیست. یه جور وحشت توام با ناباوریه که خیلی زود به خشم ختم می‌شه. سرمو بلند کردم دیدم سه تا موتورسوار دارن بالا می‌رن و قبل این‌که توی پیچ گم بشن چند باری برمی‌گردند نیشخندی چیزی انگار روی صورت‌شونه. باورنکردنی. چه فعل و انفعالاتی توی مغز اون آدمی رخ می‌ده که همچین کاری می‌کنه؟ حس قدرت؟ لذت از آزار دیگران؟ نمی‌تونم درک کنم. با این‌که ضربهه نخورده بود بهم همچین، پاهام سست شده بود ازش. از دوچرخه پایین نیومدم اما. و فکر کنم کل سربالایی که رکاب زدم دست‌هام مشت کرده بود و هر بار صدای موتور می‌شنیدیم برمی‌گشتم. پنج کیلومتر بالاتر سه تا موتور و سوارهاش رو دیدم. همین‌طور شاخ به شاخ رفتم جلو و وایسادیم رودرروی هم. پیاده شدیم و بعد سینه به سینه. نصف من هم سن نداشتن و نفس‌شون بوی الکل می‌داد. مچ دست اونی که زده بود توی دستم بود. هی می‌پرسیدم چی فکر کردی این کارو کردی؟و ازون طرف همچنان قلدربازی درمیاورد به همراه بقیه که ول کن می‌زنیم فلانت می‌کنیم. در عرض دو سه دیقه دو تا ماشین وایسادن و چند تا هل دادنی بود و جدا کردن و اون‌هارو فرستادن رفتن. ولی همین مواجهه، هرچند که حتی یه عذرخواهی هم در بر نداشت، حالم رو بهتر کرد. اگه برمی‌گشتم، حالا حالاها به اون مسیر نمی‌تونستم برگردم.

گاهی نقطه‌ی مقابل حال معمولمم؛ ولع همه چیو دارم. وسواس این رو دارم که یه قطره آب از مشتم نچکه. یه دونه انار هم گم نشه مثلن. این‌جوور همه‌ی زندگی رو می‌خوام. اما خب. مث شعله کشیدن کبریتی توی تاریکیه. یه لحظه روشن می‌شه و آخرشم با انگشت سوخته، همون تاریکیه.

نوشت: «سلام نرمال می‌باشد و مشکلی نداره». این می‌توانست پیام برگشتن به زندگی برای کسی باشد. از هفته‌ی پیش که تن‌درد شروع شد، و دو سه روزی شدت داشت و حال هذیان‌طوری بودم، باقی‌اش حالم بد نبود. خیلی حس مرگ و رفتن نداشتم. یک گوشه‌ای وسط هفته نوشته بودم: «آدم فکر می‌کنه حوالی مرگ هول بخوره و ارزش تازه‌ای برای زندگی پیدا کنه. یک جور شوق و دست انداختن براش. اما نبود این‌جوری. و به‌نظر پوچی زندگی معلوم‌تر شده بود.» شاید اون‌قدری که باید چشم تو چشم نشدم با مرگ. هفته‌ گذشت دیروز رفته بودم سی‌تی‌اسکن گرفتم و جوابش رو بردم گذاشتم مطب دکتر، که فردا با اس‌ام‌اس نظرش رو بده. همین چند کلمه رو نوشت. که نرمال می‌باشد و مشکلی نداره. خیلی واکنش از گور برگشته و این بار قرعه به نام زندگی افتاد و این‌ها نداشتم طبعا. ای بابا. باز هم زندگی.

از صبح گرما بی‌امان بود. عصر دیگه قابل تحمل نبود. آن‌قدر که جرئت نکردم بزنم بیرون به دوچرخه‌سواری. همین ولو بودم توی گرمیِ نم‌ناک، سر و صدای گنجشک‌ها و گاهی وزش نسیم. بعد از اذان باد شدت گرفت و کم‌کم هوا برگشت. رعد و برق شروع شد و دقایقی پیش نم بارونی باریدن گرفت. توی بالکن ایستادم و به صدای برخورد قطره‌های بارون با سقف هنوز گرم از آفتاب عصر گوش دادم. به میم گفتم نمی‌ارزه آدم کل عصر رو تلفِ گرما بشه و بعدش شبش به همچین خنکی و صدای مطبوعی برسه. اما واقعیتش، حالا عصرهای گرم زیادی رو یادم می‌آد که به نم و خنکی‌ای نرسید ته‌ش. بعدش رفتم پایین ماشین رو بیارم توی حیاط. همسایه‌ی پایینِ خیابون داشت با ماشین به همراه خانمش بالا می‌رفت. سری تکون دادیم. با مکث ترمز زد. پیاده شد و من هم پایین اومدم و سلام و علیک رو رسمی‌تر به جا آوردم. در عقب رو باز کرد و خم شد روی صندلی. قدیم‌تر، بچه که بودم رفت و آمدی داشتیم به خانه‌های هم. بعدتر البته فاصله افتاد و همین سر و سلامی توی خیابان ازش باقی ماند. پسرش، پارسال توی تصادف عجیبی فوت کرد. غم سنگینی مدت‌ها توی خیابان‌مان نشسته بود. مخصوصا که تصویرش را بزرگ زده بودند اول خیابان. خیابان ما فقدان جوان زیاد داشت. حالا برایم عجیب است این همه مرگ. انگار خیابانی معمول در زمان جنگی بوده‌ایم این سال‌ها. وقتی آمد طرفم، ظرف حلوایی به سمتم دراز کرد. بعد از فوت پسرش، تا مدتی رویم نمی‌شد نگاهش کنم. حس شرمندگی‌؟ یه حس غریبی بود. انگار فکر می‌کردم با زنده موندنم ممکن است ناراحتی‌اش رو زنده کنم. حلوا رو گرفتم. و نمی‌دونستم بپرسم به چه مناسبتیه. نمی‌دونستم سال‌گرد پسر شده یا نه. حالا داشتم نگاهش می‌کردم. شادی‌ای توی صورتش بود. بالاخره پرسیدم مناسبتشچیه؟ برگشته بود و فاصله‌ای افتاده بود بین‌مون. تقریبا داد زد که برای بابابزرگ شدنمه. و خندید. تبریک گفتم. نشنید احتمالا. دیدم روی ظرف حلوا پاپیون زده و نوشته: جانان. 

سن و سال‌ام از فلسفه بافتن در مورد زندگی گذشته. اون‌جور که یه دهه پیش می‌نشستم حلاجی می‌کردم چیزهارو. حالا باید بشینم، گوشه‌ای، بیش‌تر به تماشا. که داره چی می‌گذره به دنیا. و خودم. از اول هم خیلی فکرم نبود که دنیا رو تغییر بدم. حالا اما به صرافت افتادم زندگی خودم رو سامونی بدم. و نمی‌دونم از کجا شروع کنم.

وسوسه‌ی نوشتن بالا گرفته تازگی. خودم خالی‌تر از همیشه‌م ولی. چیزی نیست دستی بگیرم بهش. به قول نیما به کجای این شب تیره بیاویزم این قبا رو. این زور آخر. اگه نشد دیگه شروع به نوشتن تعطیله.